اي خداي دوست داشتني مارادوست داشته باش
اي خداي دوست داشتني مارادوست داشته باش
اي خداي دوست داشتني مارادوست داشته باش
سلام و درود بىشمار بر تو اى پاكترين بندگان خدا و اى محبوبترين انسانى كه در عالم وجود مىشناسيم.
پدر و مادر و جانم و هر چه دارم فداى خاك پايت باد.
اى كسى كه به بركت وجودت موجودات روزى مىخورند و زندهاند.
صفحه301
اى محبوبى كه دست گدائى تو، به درِ خانهى خدا دراز و دست همهى موجودات عالم هستى به درِ خانهى تو دراز است.
از خدا حيات، هستى، روزى و همه چيز ديگر مىگيرى و به ريزه خواران درگاهت تفضّل مىكنى.
اى مولائى كه در مهربانيتان همين بس كه عمويتان جعفر تائب را با آن همه اذيّتى كه بر شما وارد كرد بخشيديد و فرموديد: عمويم جعفر مثل برادران يوسف است، وقتى كه گفت: بر شما چيزى نيست. ما هم عفو و گذشت را از يوسف ارث بردهايم و ديگر به او جعفر كذّاب نگوئيد و او را جعفر تائب بناميد.
قربان كلام دلربايت.
صدها يوسف درس همه چيز را از مكتب شما آموخته و عفو را از درگاه جلال شما ياد گرفتهاند.
اى مهربانى كه دشمنانت به غلط تو را يك مقتدر خونريز معرّفى كرده و حال آنكه راضى نمىشوى بىجهت حتّى از بينى احدى خونى جارى شود.
اگر انبياء اولوالعزم را شما به چشم محبّت نگاه نكنيد از مقام قرب الهى دور مىشوند و اگر آنها به شما متوسّل نبودند، ارزش وجود نداشتند.
يا صاحب الزّمان، اگر چه ما با روح مقدّستان كه مانند نور
خورشيد به همه جا احاطه دارد آشنائى داريم و به وصل شما نائليم امّا چه خوش است جمال ظاهرى شما را هم ببينيم و به صورتتان نظاره كنيم و سخن خدا را از آن دو لب پاك بشنويم.
اى قربان آن جمالى كه آنچه خوبان همه دارند، تو تنها دارى.
آيا كسى مىتواند آن قيافهى جذّاب را ببيند و دست از ترنج بشناسد و جان خود را فدا نكند؟
آيا كسى ممكن است متوجّه احاطهى نور پاك آن وجود مقدّس بشود و به غير او توجّه كند؟
تو مظهر خدائى.
تو آئينهى تمام نماى جلال و جمال الهى هستى.
اى محبوبى كه عاشقى مثل امام صادق عليهالسلام دارى كه آن امام بزرگوار و عزيز پروردگار زانوهاى غم را در فراقت در بغل مىگيرد و اشك مىريزد و وقتى كه از او سؤال مىكنند آيا حضرت قائم متولّد شده مىفرمايد: نه!
اگر من زمان او را درك مىكردم تمام ايّام عمرم خدمتگزارش بودم.
يا صاحب الزّمان، شما آن محبوبى هستى كه وقتى سديرصيرفى و مفضّل بن عمر و ابوبصير و ابان بن تغلب بر امام صادق عليهالسلام وارد مىشوند مىبينند آن حضرت روى خاك نشسته مانند زن بچّه مرده با دلى سوخته اشك مىريزد و حزن و اندوه از وجناتش پيدا است، رنگ مباركش تغيير كرده، اشك دو طرف صورتش را پر كرده و بر روى دامنش ريخته و مىگويد: اى آقاى من درد فراقت قوّت را از من برده، آسايش را از من گرفته و زمين را بر من تنگ كرده و استراحت قلبى را از من سلب نموده است.
اى آقاى من مصيبتم به ناراحتيهاى هميشگى متّصل گشته، همه چيز را يكى پس از ديگرى از دست مىدهم و جز اشكى كه از چشمم جارى است و نالهاى كه از تمام زواياى دل مىكشم و ستمهائى كه مىبينم چيزى حس نمىكنم.
سدير مىگويد: از آن همه ناله و گريه كه امام صادق عليهالسلام در آن حالت داشت نزديك بود عقل از سرمان بپرد.
احتمال داديم كه براى آن حضرت ناراحتى كوبندهاى پيش آمده و يا از اوضاع زمان آن چنان ناراحت شده كه اين چنين اشك مىريزد.
گفتيم: اى فرزند بهترين خلق خدا، خدا چشم تو را نگرياند، از چه حادثهاى اين چنين گريانى؟ چرا اين گونه مانند باران اشك مىريزى؟
ناگهان امام صادق عليهالسلام آهى كشيد كه وجودش به حركت آمد و ناراحتيش فزونى يافت و فرمود: اى واى بر شما، امروز صبح به كتاب جفر، همان كتابى كه علم بلايا و منايا و علم آنچه بوده و آنچه خواهد بود، در آن هست و خدا آن را مختصّ محمّد و آل محمّد صلىاللهعليهوآله قرار داده، نگاه مىكردم.
در قسمت تاريخ تولّد حضرت قائممان تأمّل مىنمودم و چندى گذشتن زمان غيبت و طول عمر او را ملاحظه مىكردم و بلاهائى كه بر مؤمنين در آن زمان وارد مىشود و ترديدى كه از طول غيبت آن حضرت در دل آنها وارد مىگردد كه اكثر آنها از دين بر مىگردند و شانه از زير بار اسلام و ولايت ما خالى مىكنند مىديدم. دلم سوخت و حزن بر من مستولى شد (تا پايان حديث كه طولانى است).
يا صاحب الزّمان، شما همان عزيزى هستى كه تمام انبياء و اولياء انتظار ملاقاتت را داشته و همهى آنها خود را مقدّمهى ظهور شما مىدانستهاند.
انبياء و ملائكه به محبّت شما اى فرزند بهترين خلق خدا، به خدا نزديك مىشدند و از نور پاكت براى كمالاتشان كمك مىگرفتند.
روزى اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليهالسلام اشاره به حضرت
امام حسين بن على عليهالسلام كرد و فرمود: اين پسرم كه آقا است و جدّش او را آقا ناميده از صلبش مردى همنام پيغمبرتان بيرون مىآيد در وقتى كه مردم غافلاند و حقّ را كشتهاند و ظلم و جور ظاهر شده، او (يعنى حضرت قائم ارواحنا فداه) خروج مىكند و اهل آسمانها و ساكنين آنها به خروجش خوشحال مىشوند.
اى جان به قربانت، بر ما سخت است كه همه را ببينيم و شما را نبينيم.
اى جان به فدايت كه ديده نمىشوى ولى از ميان ما بيرون نيستى.
اى جان به قربان آن پاك سرشتى كه همه به او محتاجاند و او تنها به خدا محتاج است.
آيا راهى هست كه روزى همنشينت گرديم و آن جمال با كمالت را مشاهده نمائيم؟!
آيا راهى هست كه در هر كجا كه اقامت دارى ما هم به عنوان كلب آستانت اقامت كنيم و از فيض حضورت بهره برداريم؟
آيا مىشود نام ما را در طومار دوستانت بنويسى و اين افتخار را به ما بدهى و ما را تا ابد سرافراز نمائى؟!
آيا مىشود روزى پرتوى از خورشيد جمالت در كلبهى محقّر ما بتابد كه؛
| ز در درآ و شبستان ما منوّر كن |
| هواى مجلس روحانيان معطّر كن |
| آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
| آيا شود كه گوشهى چشمى به ما كنند |
ما محبّت تو را با شير از مادر گرفته و در دامن پدرى كه هميشه به ياد تو بوده پرورش يافتهايم.
آيا ممكن است مانند على بن مهزيار، مانند علاّمهى حلّى يا لااقل مانند آن مرد يهودى و مانند آن شخص سنّى، ايّامى، ساعتهائى يا لااقل چند دقيقهاى ما را موفّق به مجالستت كنى و از نعمت ديدارت بهرهمندمان نمائى؟
اگر به لياقت ما باشد، چه كسى جز آباء و اجداد بزرگوارت اين لياقت را دارند كه با تو همنشين باشد و اگر به لطف و كرم شما باشد، قادرى، مىتوانى حتّى به سنگى اين لياقت را بدهى و او را لايق محضر مباركت نمائى.
عبداللّه بن ابى يعفور مىگويد كه امام صادق عليهالسلام فرمود: معجزهاى از معجزات انبياء و اوصياء وجود ندارد مگر آنكه
خداى تعالى مثل آن را در اختيار حضرت مهدى قائم ما قرار داده است.
پس لياقت عنايت كن و لو از طريق معجزه باشد و ما را از محضر پر بركتت مستفيض فرما.
اى محبوبى كه براى نجات بشريّت صدها سال در زندان دنيا ماندهاى و با مردمان مستضعف دنيا هم دردى مىكنى، تو خود از خدا فرجت را بخواه و سر بر سجده در مسجد سهله بگذار و آيهى: «امّن يجيب» را بخوان كه دعاى تو مستجاب است.
اى ولىّ خدا كه خدا به وجودت افتخار مىكند و بر ملائكه مباهات مىنمايد، ما را از مهالك زمان غيبت و گرفتاريها و امتحانات سخت آخرالزّمان حفظ كن و هيچگاه و حتّى لحظهاى دست ما را رها نفرما.
خدايا قلب مقدّس آن عزيز عزيزان را به ما مهربان كن و عفو و كرمش را شامل حال ما فرما.
خدايا تو او را يارى كن.
خدايا تو او را از همهى بلاها حفظ كن.
خدايا نگذار آنى در قلب مقدّسش كمترين حزن و اندوهى راه پيدا كند و هميشه او را از ما راضى نگهدار.
والسّلام عليك و رحمهاللّه و بركاته
اللّهمّ صلّ و سلم وزد و بارك على صاحب الدعوة النبوية والصولة الحيدرية والعصمة الفاطمية و الحلم الحسنية و الشجاعة الحسينية و العبادة السجادية و المآثر الباقرية و الآثار الجعفرية و العلوم الكاظمية و الحجج الرضوية و الجود التقوية و النقاوه النقوية و الهيبة العسكرية و الغبية الالهية القائم بالحقّ و الداعى الى الصدق كلمة اللّه و امان اللّه و حجّهاللّه القائم بامراللّه المقسط لدين اللّه الغائب بامراللّه و الذّاب عن حرم اللّه امام السّر و العلن دافع الكرب و المحن صاحب الجود و المنن الامام بالحقّ ابىالقاسم صاحب العصر و الزّمان و خليفة الرّحمان و مظهر الايمان و قاطع البرهان و شريك القرآن و سيّد الانس و الجان صلوات اللّه و سلامه عليه.
الصلوة و السّلام عليك يا وصى الحسن و الخلف الصالح ايّها القائم المنتظر المهدى يابن رسول اللّه يا حجّهاللّه على خلقه يا سيّدنا و مولانا انّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه و قدّمناك بين يدى حاجاتنا يا وجيها عنداللّه اشفع لنا عنداللّه.
بسمه تعالی
شرائط مصلح جهانی سه چيز است:
اوّل: آنكه بايد او دانا به كليّهى قوانين و احكامى كه مورد نياز افراد بشر است وصحیح است، باشد.
دوّم: بايد از قدرت فوق العادهاىکه برهمه غلب آید برخوردار باشد.
سوّم: منجى عالم بشريّت بايد به هيچ وجه خودخواه، رياستطلب و خطاكار نباشد. زيرا براى يك چنين حكومتى افراد معمولى و قدرتهاى ظاهرى كافى نخواهند بود.
ازسخنان آیه الله سید حسن ابطحی درکتاب مصلح غیبی
بسمه تعالي
مىگويند: روزى زاهدى كه استعمار او را تربيت كرده بود شنيده بود كه در اصفهان مرد زاهدى است به نام علاّمهى مجلسى كه اگر زيارتش كند و
ساعتى با او بنشيند كسب كمالاتى از او خواهد كرد.
به اصفهان به ديدن آن عالم بزرگ رفت، ديد خانهى مجلّلى دارد نوكر و حشمى دارد، جمعيّتى برايش كار مىكنند، خدماتى در ميان جامعه انجام مىدهد، حكومت و دربار مملكت زير نفوذش اداره مىشود.
تعجّب كرد، اين ديگر چه زاهدى است! اشتباه كردهام، شايد علاّمهى مجلسى، كس ديگرى باشد.
وقت امتحان رسيد، با يك آزمايش ثابت شد كه زاهد تربيت شده اسلام يعنى علاّمهى مجلسى در راه خدا از تمام آن ثروت و رياست مىگذرد و كوچكترين دلبستگى به دنيا ندارد و بلكه دنيا را براى اهداف عاليهى خود و خدمت به خلق استخدام كرده ولى آن زاهدى كه استعمار ساخته بود حتّى از كشكولش در راه خدا نمىگذرد و به آن دلبستگى كاملى دارد.
اگر همهى مردم مسلمان معنى زهد را آن گونه كه اسلام بيان كرده مىفهميدند و عمل مىكردند طبعا دنيا تحت نفوذ آنها واقع مىشد و نوبت به استعمارگران نمىرسيد.
ولى متأسّفانه معنى زهد را آن طور كه استعمار بيان كرده شنـاختند و اگر روزى يك مسلمان فعّاليّت بيشترى كند و ثروتى بـه دست بيـاورد از نظـر مسلمـانان استعمار زده مورد بدبينى واقع مىشود.
چرا مسلمانان طبق دستور اسلام فعّاليّت نكنند و ثروتمند نشوند و به فرمودهى قرآن از آن عبادالرّحمانى كه در اموالشان حقّى براى سائل و محرومين است نباشند.
(ازسخنان استاد سيدحسن ابطحي)
بسمه تعالی
روزگارى بود، جوان بوديم، استاد خوبى داشتيم، چقدر مهربان بود، هر چه از او سؤال مىكرديم جواب مىداد، قصّههاى خوبى برايمان مىگفت، چشمش باز بود و حقايق را با چشم دل مىديد، از عالم ارواح برايمان خيلى حرف مىزد، موجوديّت و صفات روح را شناخته بود و حالات آن را توضيح مىداد، دستش به دست نور مقدّسى بود و حقايق را مىديد و براى ما نقل مىكرد، وقتى با او مىنشستيم روحمان پرواز مىكرد، عشق و علاقهمان به خدا زياد مىشد.
خودمان را در محضر خدا و «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) و «ائمّهى اطهار» (عليهم السّلام) مىديديم، هيچگاه دست از پا خطا نمىكرديم، واجبات را انجام مىداديم و محرّمات را ترك مىكرديم، او دست نوازش به سر ما
مىكشيد و با كمال محبّت ما را تربيت مىكرد.
هميشه غمخوار ما بود و نمىگذاشت كوچكترين ناراحتى در زندگى معنوى داشته باشيم.
استفا ده شده ازکتاب درمحضر استاد جلداول ........... اگر خداردوست داریداین کتاب را بخوا نید که جواهر است
بسمه تعالي
در هفته گذشته در یکی از مدارس علمیه قم که جشن عمامه
گذاری طلاب این مدرسه برگزار شد، یکی از طلاب که قرار بود
در این جشن عمامه گذاری کند، حضور نیافت.
باخود گفته بود وقتي بنا است دادگاه ويژه روحانيت عما مه را ازسراهل تقوي مثل اقاي رفيعي وآقا نعمتي واقاتقي ابطحي برداردچه لزوم دارد
كه ما عما مه بسر بگزاريم خدا رحمت كند حضرت امام را داد گاه ويژ روحانيت را براي حفظ آبروي روحانيت دستورداد ولي اينها براي ازبين بردن آبروي روحانيت تشكيل ميدهند
بسمه تعالى
سلام عليكم
اميدوارم موفّق باشيد.
| بشنو از نى چون حكايت مىكند |
| از جدائيها شكايت مىكند |
آه كه چقدر درد فراق مشكل است، «عَظُمَ الْبلاءُ، ضاقَتِ الاَْرْضُ».
سرگردان و حيران در كوچه و بازار مىگشتم، به كتاب «پرواز روح» برخوردم. مثل غريقى كه به هر چيزى متشبّث مىشود گفتم: شايد اين كتاب نشانى از محبوب، اشارهاى به محبوب، راهنمايى به سوى محبوبم داشته باشد. شايد مرا به عزيزترين عزيزانم، به محبوبترين محبوبم، به سرور سرورانم، راهنمائيم كند.
آن را باز كردم و خواندم، آنچنان بود كه فكر مىكردم، خواندم و اشك ريختم، خواندم و دل سوختهام شعلهورتر شد، خواندم و دوران وصل را ياد كردم، خواندم و بر جدائيها، بر محروميّتها، بر بدبختيهايم كه از فراق دوست نصيبم شده بود گريه كردم. نالهام بلند، آه از نهادم برآمد، سر بر زانو، فكر مىكردم ديدم در اين كتاب نشانى از محبوب از ياران محبوبم مشاهده مىشود، دانستم كه بايد از اين راه در پى آن عزيز، حركت كرد، او را بايد از اين راه جستجو نمود.
«حاج ملاّ آقاجان» چيزى جز عشق، جز اراده، جز راهنماى محبّين، جز عاشق دل سوختهاى نبوده كه در اين كتاب به وصف آمده. او الگوئى براى ما بوده. او مجنون و عاشق محبوب ما بوده. او عتيق و آزاد شدهاى از هواهاى نفسانى بوده. او وارستهاى از جميع رذائل اخلاقى بوده. او بندهى حقيقى خدا بوده. او وليّى از اولياى حقّ بوده. او مربّى براى دلباختگان بوده. او فقيه و عالم و عارف كاملى بوده. او به مقام فنا رسيده. او مرحلهى خلوص و اخلاص را پيموده. او مراحل سير و سلوك را طى كرده. او تمام مراحل كمال راگذرانده. به مقام وصل رسيده و محبوب را در آغوش كشيده، خوشا به حالش، «فياليتنا كنّا معه».
جناب ... شب و روز ندارم. دست از طلب ندارم، تا كام دل برآيد. آن قدر به پايش به سايهى خيالش بوسه زنم و آن قدر محبوب، محبوب و يا صاحب الزّمان، يا صاحب الزّمان، گويم تا ثابت كنم كه من هم يكى از دوستانش هستم. آرى:
| رهرو منزل عشقيم و زسرحدّ عدم |
| تا به اقليم وجود اين همه راه آمدهايم |
| سبزهى خطّ تو ديديم و زبستان بهشت |
| به طلبكارى اين مهرُ گياه آمدهايم |
| آبرو مىرود اى ابر خطاپوش ببار |
| كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم |